|
|
|
||||
|
بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم جز تاريكي و سياهي ندارد! دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني! و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم از طرف من به تو! معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي! به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد ! در آغوش خود بفشارم! پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و من و تو نيز يك سوي ديگريم! تو را عبادت ميكنم! عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست! مي نگرم تو را ميبينم . آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست! توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را ! در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد ! با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:1 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام! رازی را فهمیده ام آخر... بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها بسته اند میدانی چه شد...( یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج گذاشت که پاییز متولد شد ) باور کن... فریبی ساده بیش نبود اینکه استوارترین پاییز به تمنای سبز بهار آمده است...! آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ...!؟ شاید که مسافری باز گشته باشد ..! شاید که آئینه دل هنوز ترک بر نداشته باشد ...! شاید که این بار انعکاس فریاد تو باشم ... سوار بر باد...! هر چند که خوب می دانم نه بر سر دو راهی نه بر سر راه نه بر سر هیچ دری هیچ کس منتظرم نیست... اما من باز آمده ام نه به وسوسه ی پاییز...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 3:58 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هوای تازه، بارش باران، لحظه های پاک، محیطی به غایت زنده و پویا، مهربانی خاک، جلوه رنگ و ... هرآنچه از زیبایی تصور نمایی... اینها بدون حضورت همچون اجزای یک تابلوی نقاشی است که من بیرون از صحنه به تماشای آن نشسته ام. من ناظری بیش نیستم؛ چرا که ... جای تو خالیست. من تنها بار دو جفت چشم منتظررا بر دوش می کشم. من تماشاچی بیش نیستم... خسته و تا ابد چشم به راه...
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:56 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم. توجه کنید: تا وقتی سرت را بالا می گیری توی آسمان شب نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره ها کشیده می شه. هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟ ستاره کم نور یا ستاره ای پر فروغ؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست و تنها برای تو نور می تاباند. از از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ و نورانی بپرهیز. آن ستاره به همه می نگرد و همه به آن می نگرند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:55 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:19 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تمام هستی ام را برگی کن! بر درختی بیاویز! خودت باد شو! بر من بوز! به زمینم بیانداز! خدا که شدی و از من گذر کردی ... خیالم راحت می شود جای پای تو، مرا و همه هستی مرا تقدیس می کند!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:54 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بیا که دوست دارمت !! بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست... بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند. شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است. بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد. دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست. گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست. بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند. بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا. « بیا دوباره دوست دارمت » شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست. شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:52 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزی که به برکه ی عشق رسيدم، رودخانه شدم و خروشيدم! روزی که زير باران عشق دل را به تو سپردم، دريا شدم و آن روز که عشق را به جان يافتم، به اقيانوسها پيوستم! تا يک روز تو آمدی و من در وسعت زيبايی خداييت غرق شدم. و جان را به خاکپای تو سپردم و تن را به خدمتت؛ و گرچه هيچ نداشتم، دل را به تو دادم، همه چيز ديروزم را به همه چيز فرداهايم! و امروز در ساحل برکه ی فراتر از اقيانوس تو دريای وجودم را به اميد امواج لطفت به دست نسيم محبتت می سپارم، و دل را برای هميشه خاکپای قدوم مقدست می کنم تا روی سياهم را در پناه قلب سرخ عاشقم بپوشانم و از تو راه و رسم عشق بياموزم و با تو تا بيکران ها سفر خواهم کرد. با تو خواهم بود تا هميشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:44 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزگاری می خواستم که به سمت نور حرکت کنم ، اما گفته بودند که ابتدای راه نور ، تونلی سرد و تاریک دارد ، ومن وحشت کرده بودم و ترسیده بودم و به تو آویخته بودم ، می خواستم که ساده زندگی کنم وساده عشق بورزم و ساده ببوسم و ...
اما تو خود نخواستی هر بار که به سادگی عشق ورزیدم ، عشق ورزیدنم را پیچیده کردی ؛ هر بار که به سادگی بوسیدم ، بوسیدنم را فلسفه کردی .
همه ی چیزهایی که از آنها گمان سادگی داشتم پیچیده کردی ، معنای سادگی را از من گرفتی ؛ و من اراده کردم که به دنبال چیزی باشم که معنای سادگی را به من باز گرداند .
و کنون به راه تازه ای رفته ام ، من از آن تونل سرد و تاریک گذشته ام و به همان سادگی که می خواستم رسیده ام ، دیگر از دنیای ساده ای که هر روز به خاطر وجود عشقم ساده تر می شود ، به دنیای پیچیده تو که هر آن به خاطر عدم وجود عشقت پیچیده تر می شود ، باز نخواهم گشت ، مگر اینکه رانده شوم ...
پس دیگر با فکر پیچیده پوشالیت دنیای ساده ی مرا دچار اختشاش مکن ، برو و مرا با دنیای ساده ام تنها بگذار .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:43 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلم برای تو که مثل سرو تناوری تنگ میشود.......
و هر زمان وهر مکان به عکس زیبایی تو نگاه میکنم..... روی پا میایستم و با نگاهی غم زده رخ زیبایت را تماشا میکنم.... ولی افسوس که دور بودن از تو قلبم را میفشارد............... اری یک روز زمستانی در تنگ غروب در میان بوتهای خشکیده دلم به من رسیدی... ترا برای خودم به خانه دلم دعوت نمودم....... هر روز این پرنده زیبا را با زبانم اب و دانه میدادم........... و دلخوش بودم که به گلستان دلم اوردمت............ ولی افسوس..................... نمیدانستم این پرنده زیبا برای پر کشیدن به سوی دگری پرواز خواهد کرد... و من سوخته با سکوتم فریاد میکشم تا صدای اعتراضم به گوشش برسد..... اما من مهاجری هستم در غربت غم وتنهایی................ ودر حسزت روزهایی خوش زندگانی...................... و این غربت تنهایی در ذهنم جایی فراموشی ندارد................
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:41 توسط روناک
|
|
|||||
|
|||||